همیشه با خودم میگفتم هیچی نمیتونه تو این دنیا منو از پا دربیاره، میگفتم من آدمی ام که با همه ی دردهای این روزگار کنار میام...۶ سال گذشته و من در طول این ۶ سال ذره ذره از درون آب شدمخندیدم اما تمامش با رنج...سفر کردم با رنج...روز پدر شد... وای که چه بر من گذشت...و امرور پر دردتر از همیشه چنان احتیاجی به پدر دارم که هیچ چیزی نمیتونه جایگزینش بشه...این چه دردیه که تمام سلول های بدنمو گرفته...جوری که حتی نفسم کشیدنو برام سخت کرده...خدایاااااا....
برچسب:
نویسنده: روژان سلیمانی
تاريخ: جمعه
26 اسفند
1401 ساعت: 14:07